
رحیم شاه رحیمی
بیوگرافی مختصر و نمونه اشعار رحیم شاه رحیمی
رحیم شاه رحیمی هستم؛ فرزند یاور شاه، زادهٔ هشتم عقرب سال ۱۳۸۳ خورشیدی، در دامان کوهستانهای خاموش و سپیدپوشِ زیباکِ بدخشان، در دهکدهٔ علمی و فرهنگی دشتخوان.
در خانوادهای دیده به جهان گشودم که ایمان، دانش و محبت، سه ستون استوار زندگیاش بود. فضای خانهٔ ما با آوای قرآن، قصههای دینی و احترام به کتاب آمیخته بود و همین فضا از همان کودکی روح مرا با واژه و معنا پیوند داد.
کودکیام در هوای پاک کوهها و کنار چشمههای زلال زیباک سپری شد. هنوز هفتساله نشده بودم که به مکتب «لیسهٔ حضرت» راه یافتم و نخستین جرقههای علاقه به دانایی و نوشتن در ذهنم روشن شد.
سالها گذشت و در روزگار نوجوانی، آرامآرام حس کردم واژهها در درونم بیدار میشوند؛ گویی چیزی در قلبم مرا به گفتوگو با جهان فرا میخوانْد. در چهاردهسالگی نخستین شعرم را نوشتم و همان شعر، آغاز راهی شد که امروز بخش بزرگی از زندگی مرا ساخته است.
در مسیر شاعری، با آثار بزرگان ادب فارسی مأنوس شدم؛ از حافظ شور عاشقانه آموختم، از بیدل ژرفاندیشی، از ناصر خسرو استواری و از مولانا شور معنویت و حرکت را. طبیعت زیباک، برفهای سپید، رودها، دشتها و سکوت کوهستان، همه در شکلگیری زبان و احساس شعریام سهم داشتهاند.
در سال ۱۴۰۱ از لیسه فارغ شدم و پس از اشتراک در آزمون کانکور، نظر به شور و اشتیاقی داشتم، در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی دری دانشگاه بلخ راه یافتم. حضور در فضای علمی و فرهنگی بلخ، نگاه مرا گستردهتر ساخت و سبب شد شعر را جدیتر و آگاهانهتر دنبال کنم. در این سالها کوشیدهام وزن، قافیه و ظرافتهای ادبی را بیشتر بشناسم و شعر را از سر احساسِ صرف، به سمت پختگی و اندیشه سوق دهم.
تا امروز بیش از صد غزل، چندین قصیده و مثنوی، و بیش از ششصد رباعی و دوبیتی و تازه چند شعر نو و سپید سرودهام؛ آثاری که بیشتر در محور عشق، عرفان، طبیعت، دلتنگی، انسانیت و میهن میچرخند. همچنان در انجمنها و محافل ادبی و صفحههای مجازی گوناگون حضور داشتهام و از سوی برخی نهادهای فرهنگی تقدیرنامههایی نیز دریافت نموده و شعرهایم را در هفتهنامهها و ماهنامههای شان به چاپ رسانیده اند.
من شعر را تنها یک هنر نمیدانم؛ برایم شعر نوعی عبادتِ روح است؛ تلاشی برای لمس حقیقت در جامهٔ واژهها. باور دارم که شعر میتواند انسان را به مهربانی، آگاهی و روشنایی نزدیکتر کند.
در کنار شاعری، به پژوهش و فعالیتهای علمی نیز علاقهمندم و آرزو دارم بتوانم در آینده، هم در عرصهٔ فرهنگ و ادب و هم در خدمت به مردمم نقشی سودمند داشته باشم. کار پژوهش و تحقیق را تازه آغاز کردهام. یکی از مقالههایم تحت عنوان «بازتاب میهن دوستی در شعر صالحمحمد خلیق» در مسابقهٔ که در میان دانشجویان دانشکدهٔ زبان و ادبیات پارسی دری دانشکاه بلخ دبرگزار گردیدبود مقام نخست را کسب کرد.
یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که روزی مجموعههای شعریام را به گونهٔ کتاب منتشر کنم و نام زیباک و بدخشان را در کنار شعر و فرهنگ، با افتخار زنده نگه دارم. مجموعههای شعری که آمادهٔ چاپ دارم:«گمشده در نگاهت» مجموعه غزلهای عاشقانه،«از عرفان تا آستان وطن» سرودههای میهنی و عرفانی،«فریادهای یک دلداده» مجموعه رباعیهایم و:«تبسم امید» میباشد.
من هنوز در آغاز راه هستم؛ اما امید دارم روزی اگر کسی دفتر شعرم را ورق بزند، در میان سطرها عطر کوههای زیباک، سکوت برفها و صدای قلب یک شاعر جوانِ بدخشانی را احساس کند.
شماره واتساپ: 0765905676
ایمیل: rahimshahrahimi420@gmail.com
نمونهٔ غزلها
نمونهٔ اول
ز آن دمی که جدا من ز شهر یار شدم
به درد دوری اش همتای شهریار شادم
کنون ز یاسمن آن یأس من بجا مانده
چه شد فتاده به دور از دل بهار شدم؟
چه دردمند چه روزی که در دمند فراق
نظر بیافگند آنگه که خوار و زار شدم
گَزیده خیلی گُزیده دو دست لبخندم
خراب گشته ز هر غم ز زهر مار شدم
چو از کنار تو دورم که نار شعله کشید
تمام جان مرا سوخت من غبار شدم
تمام آنچه زرنگی ز رنگ من شده گم
ز خود نهفهم شده خارج از مهار شدم
تو آن رحیمی، رحیمی امید می خواهد
خدای من! بنما، دیده انتظار شدم
مزار شریف، ۱۴٠۴/۶/۲۲
نمونهٔ دوم
در خاطره ام غصه دمیدند کجایی؟
اشکِ قلم و دیده چکیدند کجایی؟
این فاصله با درد فراقت شده ماران
سر تا قدمِ وصل گزیدند کجایی؟
با آنکه تن لاغر من لرزه درآورد
از باد خنک تازه وزیدند کجایی؟
یک بلخ به جانِ منِ دلداده هوایت
یک جو به نظر هیچ ندیدند کجایی؟
شادی همه از شهر نظر گشته مهاجر
بالک زده از لانه پریدند کجایی؟
گفتند خیالات من آنگه که بیایند
افسوس به مقصد نرسیدند کجایی؟
با خنجرِ از آهی جگر حسرت و دوری
خون از بدن خسته کشیدند کجایی؟
احوال خوش و تازه روانی ز رحیمی
رفتند و به یکباره رمیدند کجایی
۱۴٠۴/۷/۹-مزار شریف
نمونهٔ سوم
دور از تو در این غمکده لبخنده نیاید
هر گوشه روم در بزنم چند نیاید
در خلوت خود آیینه بر دست بگیرم
بینم که همین چهره ام مانند نیاید
این سینهٔ بشکسته و پاشان شده تارش
جز پود وصال تو به پیوند نیایند
در دیده به جز ناز نگاهت ننوازد
آهنگ نوازشگر و دلبند نیاید
هر بیت غزل نام ترا جا بدهد جا
در خاطره ام غیر تو، سوگند نیاید
این جا نفس تازه در این شهر ندارم
آیا چه کنم تا نفسم بند نیاید؟
دوزخ شده این شهر برایم که بسوزد
دل را به تپش غیر تو آرند نیاید
تک تک نزند درب ترا وصل رحیمی!
تا بر سر من لطف خداوند نیاید
مزار شریف، ۱۴٠۴/۴/۴
نمونهٔ چهارم
زخم های دوری ات پیوسته کاری می شود
سیلِ اشکم در نبودت سخت جاری می شود
دل بنالد تا بیایی و بکاهی از غمش
نزد دنیای خیالم پا به زاری می شود
آه! درمان دل دیوانه را گم کرد ام
کار من هر شب بببین شب زندهداری می شود
نیست از لعل لبانت تا که افطاری کنم
شام دیدارت نیامد روزه داری می شود
خنده های من مگر نزدت فراموشم شده؟
آمدم این جا برایم زهرِ ماری می شود
آنچنان پرکنده ابری آسمانم را نگر
تا ز بارانش وجودم آبیاری می شود
خون دل خوردن همین باشد نه چیزی دیگری
ذره ذره باز می ریزد اناری می شود
از فضای گرم آغوش تو افتادن به دور
بازُ در سرما رحیمی خفته خواری می شود
مزار شریف، ۱۴٠۴/۱/۲۱
نمونهٔ پنجم
به دیده سرمه بود خاک و هم غبار وطن
بود چو فرش گل لاله سنگ و خار وطن
مرا به دامن پر مهر و الفتش آرام
ز روز خلقتم همچون شدم دچار وطن
شمال می وزد و مشک می آرد
چی فصل سرد ز مستان چه نوبهار وطن
چگونه تاب و توانم بود که روزی من
روم به جای دیگر غیر این دیار وطن
دلم تپیده فراوان به سوی این میهن
اگرچه تیره و تار است روزگار وطن
اگر تمام جهان را به پیش من آرند
جهان به پشت سر افگنده خواستار وطن
گسسته باد جدایی ز مرز و بومش چون
دلم همیشه بود زار و بیقرار وطن
خدای من به تو هر لحظه التماس کنم
که صبحدم بشود شام های تار وطن
بهای میهنم از جان فزونتر است رحیم!
خوشم که جان عزیزم کنم نثار وطن
زیباک 26جدی 1402هـ-خ
نمونهٔ رباعی ها
تا جامهٔ غم گرفته بر می کردم
آنگه که خودم زیر و زبر می کردم
با آنکه چنار قامتم را بشکست
دانسته چرا میل تبر می کردم؟
*****
نیستی و نشسته در تماشای غمم
دلخسته از این زمانه در پای غمم
رهگم شدهام چه چاره دارم یا رب!
آواره در این غبارِ دنیای غمم
*****
از شاخِ درختِ غم بیفشاند سکوت
فریادِ مرا زمانه می خواند سکوت
ای چرخِ فرومایه چه کردی تو امید؟
از پیر و جوان فقط بجا ماند سکوت
*****
ای هموطنم بلای پیهم دیدی
هر جا تو چه راز های مبهم دیدی
هرگاه که به جان زخمیات می نگرم
افسوس ندیده ام که مرهم دیدی
*****
یک مژده ز نوبهـــار من می آید؟
بوی از دلِ لاله زار من می آید؟
کاکل زده سنبلِ بدخشانیِ من
بر شهر صفا، مزار من می آید؟
نمونهٔ دوبیتی ها
تو با خود نوبهار آوردی عشقم
گلِ شادی قطار آوردی عشقم
جهانِ از امید و عشق و یاری
تو با چشم خمار آوردی عشقم
*****
به دنیای خیالم سر زند باز
به اوج آرزویم پر زند باز
گذارم پشت سر غم های دوری
خوشا وصلت بیاید در زند باز
*****
به دنیایی فروزانت بمیرم
سراپای بدخشانت بمیرم
به خودکارِ که رنگش مهربانی
نویسا کرده دیوانت بمیرم
*****
درِ دوری خوشا مسدود باشد
رسیدن در کنارش زود باشد
برای وصل دل های گسسته
وفا پیوسته تار و پود باشد
*****
رسیدن در بدخشانم قشنگ است
شفا بخش دل و جانم قشنگ است
ترا خوانم دلیل شادمانی
کنارت عید قربانم قشنگ است
