عنایت شاه حقجو

 عنایت شاه حقجو

 

عنایت شاه حقجو هستم فرزند فتح علیشاه زاده دهکده دشتخوان  ولسوالی زیباک بدخشان که  در ماه دلو سال ۱۳۷۴ در یک خانواده روشنفکر در این دهکده دیده به جهان گشودم. در سال ۱۳۸۲ شامل مکتب لیسهٔ‌ حضرت زیباک گردیدم و در سال ۱۳۹۳به درجه اعلی از این مکتب فراغت حاصل نمودم و بعداً از طریق آزمون کانکور شامل انستیتوت اداره و حسابداری بدخشان  واقع در شهر بهارک گردیدم و مدت دوسال را در این انستیتوت در بخش اداره و مدیریت تحصیل نموده و در سال ۱۳۹۵ از آن فارغ شدم

بعد از آن تاکنون (سال ۱۴۰۵ه ش) نسبت وضعیت بغرنج روزگار و محدودیت های اقتصادی قادر به ادامه تحصیلات خویش نشده ام . از سال ۱۳۹۷الی سال ۱۳۹۹ در دفتر بنیاد آغاخان منحیث کارمند در بخش اقتصاد و توسعه بازار ایفای وظیفه نمودم و اکنون از آدرس اداره طریقه و تعلیمات مذهبی (دفتر آقاخان) منحیث مدیر دربخش تعلیمات مذهبی در ولسوالی زیباک ایفاء وظیفه می نمایم.

من علاقمندی خاص در عرصهٔ‌ ادبیات به خصوص شعرو شاعری، نوشتن مضامین و مقالات داردم که  تقریباْ از صنف سوم مکتب چنین انگیزه و تحرک درونی در وجودم موج میزد و خامه های را در قالب غزل و رباعی نظر به سطح و سویهٔ‌ تفکر و استعدادم  مینگاشتم، اما در آن زمان سروده های من  از محدوده دفترچه اشعارش به فضای بیرون انعکاس نداشت، به همین سبب این علاقمندی از صنف چهارم مسیر خود را تغییر داد و تا دوران انستیتوت بازگشت نداشت ، بعداً به صورت پیگیرانه شعر گفتن را از سال ۱۳۹۷ آغازگر شدم و تا اکنون دو مجموعه شعری بنام های ( فریاد سکوت و سوال حیرت ) را آماده ساخته است، که هنوز زیور چاپ نیافته اند و اکنون  مجموعه سومی را نیز از مجموعه رباعیات و دوبیتی ها روی دست گرفته ام  سروده هایم در قالب غزل ، دوبیتی ، رباعی بوده و در قالب چهارپاره نیز طبع آزمایی نموده ام شعرهایم اکثراْ فریادهای از درون سینه آزادی ، عشق و احساس نسبت به میهن و دردهای از روزگار یک ملت میباشند. از میان اشعار من دو پارچه آن در هفته نامه ریاست اطلاعات و فرهنگ بدخشان به چاپ رسیده است  و میخواهم  که  توأم با سعی و تلاش این عرصه را تا قله های موفقیت بپیمایم.

نمونه ها

 آزادی

کمال عـــــــــشق را کامل کند فـــردای آزادی

طلوع آرد صفای صبـــح ما از جـــای آزادی

ستــــــــم را با نوای آشتــی اندر کمــین باشد

هرآنـــکه پرورد اندر سرش رویای آزادی

غلاف تار شــــب از فتنه آخر رخـــت برچیند

به نزد چشـــــــم روشن میشود دنــــیای آزادی

بهار و ســــــــبزه میاید به پای جشــن استقلال

به گلشــــن تا غزل خوان میشود میــنای آزادی

ز چشم اشـــــــــــک امیدم میـچکد تا روز آینده

به جـــــــریان آورد هر قطره اش دریای آزادی

به دنیا گر شــــــــــکوه و طنتنه پر موج میبینم

همـــــــــــه باشد غــــــلام و بردهء پیدای آزادی

به هرجا مادر میهن پرست و صلح خواه امروز

به ســــــر دارد امیــــــــد چـــادر دیـــبای آزادی

به هر کیش و به هر آیین به هر شـاخی و پیوندی

کمــــــــال احــــترام دارم به طرز و راهء آزادی

بیا ای هموطن جامی ز اتحاد را پرکن

که حقجو است مست و شفته و شیدای آزادی

زیباک، بهار ۱۳۹۷

نمونه دوم غزل

نبض دوران

من غزالم در بیابان میتپم

زیر برف و آب باران میتپم

موج عشقم با خروش دل همیش

در دل صدگونه طوفان میتپم

صور اسرافیل به سنگ روزگار

در جماد خشک صد جان میتپم

روح آسایش نمیگیرد مرا

باسر شوریده یکسان میتپم

در دیار دردناک ودل پریش

بهر سنگ و چوب و انسان میتپم

با غزل آندم که جاری میشوم

همچو دریای خروشان میتپم

راه عشقم نیست پایان، هشدار!

تا به رسم نبض دوران میتپم

شعر را گلخانه میسازم ، به آن

صد چمن همچو بهاران میتپم

زیباک ۲۰۲۳/۰۴/۱۵

نمونۀ سوم غزل

این خشم و های هوی شرر بار عادتم

یکرنگ عزم صخره دشوار عادتم

با ناکسان دهر نرستم به روزگار

با مخلصان عشق سرو کار عادتم

سر مینهم به جرم انالحق به پای عشق

زیرا که است مرتبه ی دار عادتم

از رازهای خفته ی ناساز خسته ام

بی پردگیِ گفتن اسرار عادتم

عزلت میان ساده دلان نیستم روا

هرجا مقام  صحنه ی پیکار عادتم

با باد های تند زمان کی شکسته ام

اسطوره ی قیام سپیدار عادتم

ای روزگار اخم جبینم تویی که چون

افسانه های تلخ تو بسیار عادتم

زیباک سال ۱۴۰۴

نمونه چهارم غزل

جمله ی آخر

رهایم کن به خویشم دور باشی از برم دیگر

که جنس هرزه ی پس کوچه های این شهرم دیگر

دیگر از دست دادم اعتبار عقل را یکسر

ندارد چشم دوران مثل انسان باورم دیگر

هر آنچه داشتم بردی به تاراج هوس بازی

به دستت باختم از خویش سودای سرم دیگر

تو هستی آن هیولای که هر شب خواب میبینم

و کابوسی که میخوابی کنار بسترم دیگر

کنار میز کارم رد پای خاطراتت باز

برایم قید آورده فضای دفترم دیگر

جواب داستان کهنه ات این جمله آخر

نمی ارزی به رنج گام های مادرم دیگر

زیباک۲۸ سپتامبر ۲۰۲۲

نمونۀ پنجم غزل

به یاد سال بیست و پنج

رفت از دستم دیگر فصل بهار بیست وپنج

باختم عمر عزیزم در شمار بیست وپنج

آتش شوقم فتاده تا به پای روزگار

من ندارم جرقه وشور وشرار بیست وپنج

دیده بربستم ز سیر کاروان راه عشق

چون که از چشمم فتاده انتظار بیست وپنج

میروم بر تربت خاطره های زنده گی

گل ز حسرت میگذارم در مزار بیست وپنج

کوکب بختم ز دنیای بهاران شباب

حسرتا افتاد این دم از مدار بیست وپنج

کاش میشد در تمام عمر حقجو اینچنین

خانه ات آباد میبود در دیار بیست وپنج

 دشتخوان زیباک ۲۰۲۰/۱۲/۰۳

نمونه های از رباعیات

گشتم سپرِ رنج هیاهوی زمان

توفیق نشد مرا همین خوی زمان

صدکاش که آن مادر عدلم ز کرم

یک بار نظر کند فراسوی زمان

  ****    

شمشیر ستم که بر سرم آخته ام

تزویر زمان به خویش نشناخته ام

هرجا به دل ساده لوح خویشتن ام

به نقد ریا غرور خود باخته ام

****

ساقی ز حرم رسید با بادۀ مست

تار و رگ عشق من به پیمانه ببست

افسوس ندانم رمزِ این نوش که چون

ناخورده شرابم ز لب باده پرست

****

نامت به قلم تحریر دارم دارم

دل در نگه ات اسیر دارم دارم

ای تازه بهار گلشن زندگیم

از رخت تنت حریر دارم دارم

****

کنج نگه ات کعبۀ راز است سلام

پیش قدمت جای نماز است سلام

عید آمده است اگر کنم قربانی

جان در رهی عشق تو جواز است سلام

****

ای ماه نو و جام شراب دل من

از دست ربوده ای حساب دل من

ای جان و جگر بیا و از بهر خدا

یکبار نگر حال خراب دل من

****

خود را به هوای دگران بسته مکن

با خار و خس زمانه دل خسته مکن

مهری که نهفته است به قلب پاکت

هوش کن که اسیر دست ناشسته مکن

****

یک روز شگوفۀ بهاری بودم

با شور و غرور آبشاری بودم

افسوس به این جهان که خود مینگرم

من قصۀ مفت روزگاری بودم