فیض محمد راشد

فیض محمد راشد

 

انجمن اجتماعی جوانان پامیر در جستجوی شخصیت های فرهنگی و ادبی

فیض محمد راشد

فرستنده: نوروزشاه همرزم

15 جوزا 1396

گلی از بوستان چکامه و سرود قریه درمارخت ولسوالی شغنان که از نسیم طبعیت شوق به شور می آید و  همچون لاله چهار فصل شکوفا می باشد و با سرودهایش در قلب هنر پروران این مرز و بوم جای گرفته است.

این شخصیت جوان فیض محمد راشد فرزند خیر محمد است که در سال ۱۳۶۵ در قریه درمارخت پا به عرصه هستی نهاده است و بعد  از سپری نمودن هفت بهار از عمرش در سال ۱۳۷۲ در  لیسه درمارخت به فراگیری تعلیمات ابتدایی آغاز می نماید؛ دوره متوسطه و ثانوی را نیز در این لیسه به پایان رساینده است. بعد از سپری نمودن امتحان کانکور شامل دانشگاه قندز  می شود و مدت چهار سال به اندوخته های علمی اش می افزاید.

راشد در پهلوی مسلکش که مضمون کیمیا می باشد به زبان انگلیسی آشنایی کامل دارد و مدت شش ماه  تعلیماتی را در بخش صحی نیز فراگرفته و مدتی هم در اردوی ملی افغانستان به حیث کارمند صحی ایفای وظیفه نموده است و همچنان فعلا کارمند بخش تعلیم و تربیه بیناد آغاخان  می باشد.

بیاد روی شیرینم سحرگاه بیستون رفتم

بسا تیشه به سر خوردم ز کویش غرق خون رفتم

به چالی خسروی در مانده ام در ناامیدیها

دو تا چون قامتم گردیده و زار و زبون رفتم

سراغی قصر شیرین را بسی کردم صبا و شام

به ده و شهر شیرینم ز موی سر فزون رفتم

ولی باری ندیدم روی زیبایش من بد بخت

مگر با قصد دیدارش ز اندازه بیرون رفتم

نکرد سودی بجز اندوه تک و تازی من و شیرین

در آخر از سری کویش به صد شور و جنون رفتم

به دندان کنده کنده کوه خارا را من راشد

شهیدی تیغ ابرویش ازین گردون دون رفتم

 *****

میان چشم و دل جنگ است دایم

ز عیب دیده پر رنگ است دایم

مرا ننگ است گویم عاشقم من

به چشم عاشقان تنگ است دایم

گلویم خسته و حالم خراب است

نفس در سینه ام تنگ است دایم

همه امید واری های قلبم

به زیر صخره سنگ است دایم

دیاری راشد از هجران و حسرت

به خونی دیدگان رنگ است دایم

*****

در نامه امروز که بر یار نوشتم

در سطر اول شکوه بسیار نوشتم

عرض دل نا شاد پر از درد جدایی

قطع هوس از کلبه اغیار نوشتم

تا پای سخن نامه پر از خون جگر شد

با خون جگر رونق گفتار نوشتم

در وسط آن نامه نوشتم که بیایی

هر لحظه همین واژه به تکرار نوشتم

از حرف اول تا وسط و واژه آخر

بس طعنه نمود کاغذ و من زار نوشتم

راشد همه ابیات همین نامه امروز

از سوز دل و دیده خونبار نوشتم

*****

حرفی دلم بگوش فلک یادگار ماند

بس قصه از شرار دلم ماندگار ماند

بادی سحر وزید و همه برگ و بار من

رفت و نشانهای تنم پای خار ماند

دیگر مرا صدا و نوایی نمانده است

صوتی دلم به ذهن همین کوهسار ماند

رفتم من و زمین و زمان گریه می کند

از اشک من بجوی روان آبشار ماند

رفتم زیاد و گوشه گزیدم به کنج غم

در انجمن فراق من و ناز  یار ماند

من رفتم و نسیم سحر نیز رفته است

راشد درون کلبه غم دل فگار ماند

بخاطر رشد فرهنگ بومی تان با انجمن اجتماعی جوانان پامیر بپیوندید.