نوروز علی ثابتی

sabit-n

نوروز علی ثابتی

صفحه مقالات علمی و تحقیقاتی

 

من به تِله پاتی باور دارم

نگارنده: نوروز علی ثابتی

02 جنوری 2018

فیض آباد، بدخشان

تله پاتی (telepathy) ارتباط فکری ویا انتقال فکر از راه دور، یک پدیده ای است که در عرصه رواشناسی کاربرد زیادی دارد و ساینس معاصر هم بر آن صحه گذاشته است. آن چنان است که دو فرد جدا از هم در جغرافیای دور از هم که حتی یکدیگر را نمی شناسند، ارتباط فکری بر قرار کرده میتوانند. یعنی در مورد یک موضوع یکسان می اندیشند و یا تبادل افکار کنند.

این نوع ارتباط ذهنی، در عرصه ادبیات هم کاربرد دارد که دو شاعر در عین زمان با عین مفکوره، پیش از اینکه یکدیگر را بشناسند و یا نشاسند، بی خبر از یکدیگر، شعری را می سرایند که محتوای آن عین سوژه و یا مضمون داشته باشد. در ادبیات، برای این پدیده، بنام توارُد یاد می کنند. تضمین و تخاطری هم میگویند.

توارُد در فرهنگ فارسی دهخدا و فرهنگ فارسی معین چنین معنی شده است: پیاپی وارد شدن، باهم به آب در آمدن، حاضر شدن در مکان یکی بعد دیگری، با هم به یکجا فرود آمدن.

اما در اصطلاح ادبیات و شعرا، واقع شدن مصراعی یا بیتی از طبع دو شاعر بی اطلاع یکدیگر. گذشتن مضمون یا تعبیری در خاطر شاعری مثل آنچه در ذهن شاعری دیگر گذرد به غیر از اخذ و سرقتِ [ادبی]. مانند بودن شعر دو شاعر هم در لفظ هم در معنا، بدون اطلاع داشتن هیچکدام از یکدیگر.

می آیم سر اصل موضوع امروز ( 02 جنوری 2018، ساعت 05:20 بعد از ظهر) مشغول ورق زدن کتابی بنام «مروری بر ادبیات معاصر دری» بودم که اثری از پوهاند داکتر عبدالقیوم قویم است، و نظرم را شعری از خالده فروغ (استاد زبان و ادبیات دانشگاه کابل) بخود جلب کرد. آنچه که توجه مرا جلب کرده بود، واژۀ «پامیر» بود که دو بار در آن شعر ذکر شده بود. شعر را دوباره خواندم، و آخرین جملۀ آن فکر مرا بخود مشغول کرد، و یادم آمد که سالیانی پیش من شعری را بنام «شکوه زبان های پامیری» نوشته بودم. دفتر شعرم را باز نمودم که آن شعر را بتاریخ 11 سرطان 1390 سروده ام. در اینجا برای مقایسه هر دو شعر را می آورم.

شعر استاد خالده فروغ:

شب صدایِ ناله می آید از این فرهنگ بیداری

سرزمین نای های عاشق اما این جدا افتاده گان از یار

دختران قو در آنسوهای رود شعر میمیرند

روح پروازی به شهپر های دنیای شان نمانده

هیچ گوشی نیست تا بیرون شدنهای نفس را بشنود ز آنها

کوچه های شرق دلتنگ اند

آرزو های بزرگ ذهن سنگ اند

دانش آواره است، تبعیدی است

پنجره رسواست

مهره های پشت شب از هم گسسته

ماه بیمار است

درد هندوکش دو چندان است

خواب آزادی پریشان است

گرچه در این فصلها از عشق بابی نیست

از شهامت بازتابی نیست

من ترا میخواهم ای پامیر

یار دریاها

آشنای سر فراز مهربان باران

من ترا

میسرایم سبز

ای بلند آوا تر از ناجو

خشم چین را در جبین بشکن

خامشی ها را نگین بشکن

با من از انگشتر تاریخ

جلوه کن در کلکهای روزگار

من ترا می نالم ای پامیرِ حیران، ای تماشاگر

فارسی تنها نمی ماند

شعر نوروز علی ثابتی: شُکـوَۀ زبان های پامیری

(سروده شده بتاریخ: 11 سرطان 1390 //  01 جولای 2011، فیض آباد)

ای پارسی!

ای خواهر بزرگم!

روزگاری نه چندان دور،

در جلگه های پامیر- هندوکش،

به دورِ یک دسترخوان،

 گردِ هم بودیم،

و از یک آبشخور، آب می خوریم،

و از نعمت های الوانِ خوان آریانا،

بهره می بردیم.

سپس،

یا تقاضایِ زمان بود و یا جبرِ زمانه،

ما،

بسان چوچه های کبک،

پر کشیدیم،

و به سمت و سوی نا همگون،

بر فراز ستیغ کوه های پامیر – هندوکش،

با بال شوق به پرواز آمدیم.

تو،

در سر زمینی پهناور، چون خراسان،

آشیانه گرفتی،

و مرا بادِ قضا،

بدست صیادِ روزگار،

در قفسِ آهنینی بنام پامیر،

در دام انداخت.

قرن هاست که ققره های ناز مرا،

کسی دیگر نشنید.

اما،

گاتها را زیر لب زمزمه می کردم،

و با گذشتۀ خود،

پیوندم را نگسستم،

اما، اما،

مهارت پریدن را از یاد بردم.

زیرا،

قرن هاست که بال و پرم را،

در قفس تنگ پامیر،

نگشوده ام.

بیا،

اکنون بیا، به کمکم شتاب،

دستان خواهرت را گیر،

و بگو: پامیری!

بجنب!

از قفایم بیا!

دیگر،

انتظار، بس است.

در این دو شعر پیوند های لفظی و معنایی پامیر و هندوکش با هم گره خورده، و «دختران قو» و «چوچه های کبک» یک معنی را افاده می کنند.

من در شعرم، پارسی و زبان های پامیری را همچون خواهران تجسم نموده ام تا خواهر بزرگ دست خواهر خورد را بگیرد و به دنبال خود اورا بکشاند. در عرصه زبانشناسی، زبانهای نزدیک بهم و همریشه را «خواهر» می گویند. خالده فروغ هم در آخر گفته است، که «فارسی تنها نیست»، یعنی یاران و خواهرانی دارد، چون زبانهای پامیری تا باهم ببالند و رشد کنند.

من گفته ام که: «سالهاست صدای ققره مرا کسی نشنید». و فروغ گفته که: «خامشی ها را نگین بشکن». یک مطلب قابل ملاحظه اینست که من در جملۀ اول شعرم، پارسی را آورده ام، و فروغ آنرا در آخر آورده است. جلوه های شاعرانه عجیبی است. من که شعر فروغ را میخواندم، پیشانی ام سرخ میشد، نزدیک بود عرق میکردم، از بسکه رقص واژه های ما یکسان به نظر رسید.

سوژۀ من این بوده که ادبیات زبان پارسی خیلی پیش رفته و زبان شعر آن بیشتر از هزار سال قدامت دارد، ولی زبان های پامیری، ادبیات فولکلوریک داشته اند، و خط نوشتاری نداشته اند. و نظر من این بوده، که به تقلید از خواهر بزرگ خود، پامیری هم باید رشد کند، زبان و ادبیاتش را رشد بدهد. اما نمی دانم برای استاد خالده فروغ چطور این سوژه پیش آمده، این سوال را باید از خودش پرسید.

ولی در مجموع، این دو شعر عین درد و عین سوژه را بیان می کنند. بنا براین، من عنوان این نوشته ام را «من به تله پاتی باور دارم» انتخاب نمودم. یعنی من و خالده فروغ عین مطلب و عین سوژه را و عین درد را بدون اطلاع قبلی از یکدیگر بیان کرده ایم.

امۈمت مېݑ (روزِ امامت)

شعری غَـرّاء درخشان تر و برا تر از الماس، به مناسبت جشن الماسین (شصتمین سالروز به تخت نشینی) امام مولانا شاه کریم الحسینی، سروده شده است.

شعر از نوروز علی ثابتی      ضمیمه با صدا

برای داونلود صدا اینجا  فشار  بدهید

«ڎیس اته ییو» ته مأش  حسابے اس جولایــأم،           دُرود بِلندَݑ ښایــأم

جشنے «تأخْت نیسْت» اِمۈم اَند خوشےبر پایأم،            دُرود بِلندَݑ ښایــأم     ادامه دارد

چند شعر رنگارنگ (شعر سپید، موج نو، شعر گرافیکی و غزل) از نوروز علی ثابتی

 

بیوگرافی مختصر نوروز علی ثابتی   

 ۲۰ حوت ۱۳۸۹

اسم من نوروز علی است و ثابتی تخلص می کنم. نام پدر من ملا ایلبان و نام پدر کلانم ملا قباد می باشد. من در سال 1356/1977 در دهکده دریو قریه سرچشمه ولسوالی شغنان ولایت بدخشان افغانستان در یک خانواده نسبتاً فقیر از نگاه اقتصادی و غنی از علم و معرفت، دیده به جهان گشودم. در سال 1362/1983 شامل مکتب در لیسه رحمت شغنان گردیدم و در سال 1373/1994 از آن لیسه پر فیض و دانش پرور به درجه ممتاز از صنف دوازدهم فراغت بدست آوردم. بنابر عوامل جنگ های رقت بار و خانمانسوز داخلی کشور ما، نتوانستم تحصیلات خود راپیش ببرم و در کسب تحصیل علم برای مدت سه سال در روند تحصیل بنده وقفه آمد. در سال 1377/1998 شامل دار المعلمین شغنان گردیدم و بعد از سپری نمودن دو سال دوره تحصیل در دار المعلمین شغنان در سال 1378/1999 از آن نهاد تحصیلی سند فراغت بدست آوردم. در سال 1379/2000 از طریق مدیریت معارف شغنان بمدیریت معارف بهارک معرفی گردیدم تا بحیث معلم (آموزگار) در یکی از مکاتب مربوط آن مدیریت استخدام گردم. به نسبت لزوم دید مدیریت معارف بهارک و تقاضای مکرر اهالی در رابطه به معلمین مسلکی، بنده را در مکتب ابتدائیه اهل مغل های وردوج استخدام نمودند. برای مدت سه سال، (تا سال 1381/2002) در مکتب متذکره بحیث معلم خدمت نمودم.

بعد از سال 1382/2003 بعد از تکمیلی امتحان تخصصی و تثبیت سویه در وزارت تحصیلات عالی کشور در صنف سوم در دانشگاه تعلیم و تربیه کابل بحیث محصل شامل شدم. در سال 1383/2004 به سویه لیسانس با کسب درجه ممتاز «کادر» از آن نهاد علمی و تحصیلی سند تحصیلی خویش را بدست آوردم.

در جریان تحصیل در دانشگاه تعلیم و تربیه برای دو بار جایزه و تحسین نامه درایت و شایستگی برای بنده از طرف ریاست دانشگاه تعلیم و تربیه کابل اعطا گردید. برای دو بار، بورس ماستری خارج کشور (یکی در دانشگاه شهر مـِنفیس ایالت میسی سیپی آمریکا، و دیگری در دانشگاه مـِلبورن آسترالیا) برایم از طرف ریاست دانشگاه تعلیم و تربیه کابل اعطا گردید. تمام اسناد و اوراق مربوطه را طی مراحل نمودم، اما به نسبت اوضاع متشج و اسف بار کشور ما که در هر نقطه آن فعلاً مسئله نیپوتیزم بمثل دریای خروشان موج میزند، نتوانستم به اهداف تحصیلی خود نایل آیم.

از سال 1383/2004 تا سال 1385/2006 در کمپنی مخابراتی روشن در شهر کابل بحیث نماینده خدمات مشتریان کار نمودم. از نیمه سال 1385/2006 تا سال 1386/2007 در قونسل ملی شهزاده کریم آقا خان مقیم کابل بحیث مدیر تعلیمات مذهبی ایفای وظیفه نمودم. در سال 1387/2008 کابل را ترک و عازم بدخشان گردیدم و در اداره ساحوی دفتر بنیاد آقا خان در بهارک بحیث هم آهنگ کننده برنامه تصدی های خورد و متوسط برای مدت پنج ماه کار نمودم. سپس، در اداره دفتر بنیاد آقا خان در ولسوالی شغنان تبدیل و بحیث آمر منطقوی بخش تعلیم و تربیه بنیاد آقا خان در ولسوالی متذکره برای مدت ده ماه خدمت نمودم. در سال 1388/2009 از سمت خود کنار رفتم و جهت ارتقای سطح دانش به تاجیکستان رفتم و در برنامه انگلیسی و آمادگی برای ماستری که از طرف انستیتوت تحقیقاتی اسماعیلی لندن (IIS)  اداره می شود، شامل شدم. و تقریباً برای مدت یک سال برنامه متذکره را تعقیب نمودم. در سال 1389/2010 به افغانستان بر گشتم و در بخش تعلیم و تربیه بنیاد آقا خان مقیم شهر فیض آباد بحیث معاون منطقوی بخش تعلیم و تربیه بنیاد آقا خان استخدام گردیدم و تا اکنون در این سمت باقی مانده ام.

از دوران طفولیت به شعر و ادبیات علاقمند بودم و دیوان های اکثر شاعران برجسته فارسی زبان را مطالعه کردم. در سال 1371/1992 که در صنف دهم مکتب بودم به سرایش شعر به لسان های دری و شغنانی آغاز نمودم. در اوایل، در شعر هایم تخلص خود را « نوروز» بعداً، «حایز» و بالآخره «ثابتی» را تخلص نهایی برایم انتخاب کردم. انتخاب این تخلص برایم یک راز است و از بازگویی آن در اینجا صرف نظر می کنم. در اکثر از مراسم های خوشی در ولسوالی شغنان اشعار من توسط خوانندگان و آواز خوانان محلی بخوانش گرفته شد (و هنوز ادامه دارد). مردم معارف دوست و دانش پرور شغنان و اهل خبره آن سرزمین بنده را با تشویق های روز افزون شان افتخار بخشیدند تا به صفت شاعر نوجوان شناخته شده در آن مرز و بوم قد علم نمایم. در بخش آوا شناسی بین المللی (فونولوژی)، صرف، نحو، معنی شناسی (سیمانتیکس) و کاربرد عملی و تطبیقی زبان( پرگماتیکس) و ادبیات تطبیقی و مقایسوی تحقیقات نموده ام. و ضمناً، یک دیوان کوچک شعر هم دارم که حاوی شعر هایی به زبان شغنانی و فارسی- دری است.

عيدے قربۈن

فيض آباد، بدخشان

٢٠١١/١٠/٢٨

يَت ايۈم اَت اِې مسلمۈنېن خوشے اس جۈن کِنَهم       عِيدے قربۈن يت اته مَهش مِس خُو جۈن قربۈن کِنَهم

حاجے يېن کعبه گِنوښه ڎّېن طواف اَس صدقِ دل      مَهش مِسِک خَيرات کِنهم ات خَښ دِے خُو اِېمۈن کِنَهم

     ادامه

وُز خـاکِ  وطـــن  قـصـر کرِمـلِـیــن تـے نَه پَـرﮇهـم         بـَق بـُورْج  خـو مـُلک تـاج طـِلایـیـن تـے نَه پَـرﮇهـم
پـارِیـس هـوَسّـِېن بـَعضـے نـفـَهـمېن خـو وطن قدر        وُز اس خـُو وطـن شـَغ  گـُلِ نـَسـرِیـن تـے نَه پَـرﮇهـم
پـَرﮇېوَک   تـُولْـسـِیْت    پـِرېنا تـَه   موجـۈن   خِیرْت         خـو  رَسـم  و رواج وُز  دِ گــَه آیـیـن تـے نَه پَـرﮇهـم
تـعریف  تـَه کـِنـېن  تـُرک  خـِتـا  غـَهڅ  در هر  جا          وُز از  خـو دِیـار  غـَهڅ  بـُتِ  چـیـن تـے نَه پَـرﮇهـم
یـِیوْ تـِیزْد  مجـُوس دَهم تـے یِگـَه عِیسوے پۈنـد تـے          اِسـلـۈم  عـَــزِیــز  وُز  دِگــَر  دِیــن تـے  نَه  پَـرﮇهـم
نـَه  مارْکس  مـُو  رَهبر نـَگـَه   مائـو  قـَتِے  مُند  کار         اِرشــاد   خـُو مــَولا  گـَپِ  لـِیـنـیـن  تـے  نَه  پَـرﮇهـم
لـۈڤـېن  تـَه  سیـاست   پـِنِځـَت  لـَهک   تو  اس  دین         وُز  لـَـعـل  بـَهـا دار  تـَه  سـَرگِـیـن  تـے نَه  پَـرﮇهـم
بعضے تَه کِنېن نَنگ خُو نَهن زِڤ تے نَه ﮇېن گهپ          دَم بـُلبـل  خوش  اَواز  تـَه   شاهـیـن تـے  نَه  پَـرﮇهـم
خـُږنـۈنـے   زِڤـند  اَچگـَه   مَزه   لـۈخـُو   نـَبات  یـَم         وُز  دَم  بـمـزه   تـُوﮇ  تـه  رُخـبـِیـن  تـے  نَه  پَـرﮇهـم
ڤـَهـرﮇِیـم  تَه   دِوِېـنـْتـاو  خُو   وِلاغ   بېتو  لـَجۈمـَٿ        وُز  از  خُو  دوَند  ڤـارْج  اَچـَٿ  زِین تـے نَه پَـرﮇهـم
دَر  وَخت   اَیـۈم   کاچے   یَـتـه   بـاج   قـَمـاچ  مـُنـد        خـُو  غـۈز  قـَمـاچـېن  تـُو  هـَفسـین  تـے نَه پَـرﮇهـم
دالـَر  تـَه  کـِنـېن   مـَصرَف   اَتـه   رأی  خَرِیـتـېن         از  رأی  خـو  مـَردم  تـَه  خـِرجـِیـن  تـے نَه پَـرﮇهـم
رأی  ﮇَهـم  خو  ڤـِرادَرد   نَـﮇَهم  اَچگه  یـِچـِرد  رأی         فـرهـاد  خـو  خـُږنـۈن   تـَه  شِیرین تـے  نَه  پَـرﮇهـم
اِی  “ثابتے ”   هرڅـۈنـْد   تو  زِڤ   رېـﮇْج   زِبا نـُر       خـُو  کـۈنـه  پــِلِـهسـیېن  تـَه  قـالـِیـن تـے نَه پَـرﮇهـم
خـُږنـۈنِے  حـُرُوفېن   قـَتِے   مازُم   تـَه  سُخـَن  نـُر        وَهـفـُم  تـه  ڤـِرېـښـُـم  وے تـَه سـَتّـِین تـے نَه پَـرﮇهـم

سنگ مهر – فیض آباد

روز جمعه،۳۰ میزان ۱۳۸۹

 دُوسـتېن هـُښیـار سـېت در بـنـد قـِیـلـَهـم  رېـﮇْج غـَـل           گـِیـر در بـَنـد کـمـونـیزْم بی دلـیـلـَهـم  رېـﮇْج غـَـل

دِگه یـېـنېن سَت رَوۈن از دَهښْتِ پـِیښرَفـتېن چُو طـَی             بی خبر تـَرخُوﮇم از بۈنگ رَحـیـلهـم رېـﮇْج غـَـل

یـِیـو دِیـالـِکـتـِیک ښـایـَهم اَت یـِگـَه قـُرآن ښـایـْد                 نـاسـِرُﮇج از مـُمکـنـت از مـُستـحـِیلهـم رېـﮇْج غـَـل

دِگه یېن ماشین قـَتی از سِت دَرُون رُوغَن زِواسْت             مات تـُند ماشیـن نِـست بـِی جـَرثـقـِیلـَهـم رېـﮇْج غـَـل

دِگه یېن از اِتـفـاق سَت صاحبے چـَوکِهْت مـُقـام                تـَفـرقـه دایـِم کـِنـَهـم پـَس بـے وَکـیـلـَهـم رېـﮇْج غـَـل

فـِیل جـِناوَهم چُود غُرورَت از دے شاش وَهلـَهم نچوښْت     شاش وَهل جِنگَهل دَرُون شِچ مِثل فـِیلهـم رېـﮇْج غـَـل

اَس خو مُوسٰی یـے نِغـُښت هر قوم اَتـه ڤـودے نِجات       سرکشے یـَهـم مات تو چود دربـَین نـِیـلهـم رېـﮇْج غـَـل

بـاښـْتے آغا خان سِـیوُم مـِشنـَرے هر مَهش وطـن          مَهش نـَزاښْـتـَهـم از وے گـَهپـَت نا پـهـِیلهـم رېـﮇْج غـَـل

دِگـَه یـېنـېن چُود سِیاسَت تـَر پـِرایـېن یـاد خُو مُـلک      مات تو سَهـڤْـځـَت رُوشْـت قـَتے درقال قـِیلهـم رېـﮇْج غـَـل

تـَر حکومت نِست مَهشند صاحبِ تـدبـِیر یـے چَهْی        مثـل مایـے شاش تـے دل ﮇَهـﮇَهم، سـَبـِیـلهـم رېـﮇْج غـَـل

نِست مَهشـند مَرد شمشیـر یا قـلــم تـا کـار کـِښت                ڤـَرٿ دِیڤـَهـم ﮇاﮇج تـسلـیم، مـثـل شـیـلهـم رېـﮇْج غـَـل

دگـه یېنېن ﮇاد پـېوَند از خُو مَهغـْځ دانـش قـَتے                  بـین مردم از خـُو بې مَهـغـځې ذلـیـلـَهـم رېـﮇْج غـَـل

بـَین مَهش مِس سۈد پـېـﮇا یـِیو ﮇِیۈن صاحب نظر                 مَهش بـَها وېڤـَرد نـﮇهـﮇهم لـَپ بـخـِیلهم رېـﮇْج غـَـل

از خو قـَیتے یَهم تـَڤهر زاښْتت خو مُلک خېښَهم ڤرُښت          څـۈند فـَلـهـم بَهرَه اَڤـېنـَت خُښک کـِیلهم رېـﮇْج غـَـل

دِگـه یـېن شـِچ شـعـرے نـو لـۈڤېن اَتـَه مـَهشـَهـم زِبـا            گـِیـر بـَیـنے قـافـِیـَهـْت بـَحـــرطـَوِیـلـَهـم رېـﮇْج غـَـل

“ثابتے” با اِفـتخـار لـۈڤـُم مُو خُږنۈن غـَل یے کـَهنـْد           بـَیـنِ قـَـــومے آریـــایـے لـَپ اَصـیـلـَهـم رېـﮇْج غـَـل

شعر زیر در قالب مُـسـتـزاد سروده شده است

نـُر سحرَکـِهـْم  یـے غـَهڅ خـُو پـۈنـْد تـِیـر وُز څـَه وِیـنـْت،

غـَل یـَم مو دل زبـِیـنـْت

تـَر مـُویـے چـُوښـْت خـُو نـاز چـُویـَت تـَر بـرُوتِ شـِیـنـْت،

غـَل یـَم مـُو دل زبـِیـنـْت

آرا گـَه مـُنـد نـَرېـد خـُو وَمـُم قـِیـــوْد وُزُم تــُو ژِیــوْج،

ښـَبـهـام تـو جـَهت نـِیـوْج

یـَه لــۈدے آسـْـتـَه دے تـو دے لـۈ اې مـُو چـیـنـتـه زیـنـْت،

غـَل یـَم مـو دل زِبـِیـنـْت

از دَسـتے تـُم مـُدۈم ښـَبـَت مـِیـٿ دَر بــَدر،

ﮇِېـوِن گــَـه مـَـه ښـِکــَــر

لـۈدے سـَه بـِېس جـَهـلـدے تـُو گـَهـپـېن یـے چـَهْی نـښِـیـنـْت،

غـَل یـَم مـو دل زِبـِیـنـْت

لــۈدُم څـِڤـِیـنـْڅ مـِغـُونـْد مـو دل بـَهـس شـچ ژِرَږ ،

بـَهـس از مـُو دل ڤـِــرَږ

لـــۈدے سـَه شـِــچ رَوۈن مـُو دادېج گــَه تــو نـوِیـنـْت،

غـَل یـَم مـو دل زِبـِیـنـْت

لـۈم ژِیـوْجگـے یـَنـد نـِسـت گـُنـاه بـَهس کے از مـو ښـاج،

بـَهس تـِهب مـو مثـل تاج

لـۈدے نـَیـا دے جَـهت تـه خـو نـاخـُون قـَتے مـو زِیـنـْت،

غـَل یـَم مـو دل زِبـِیـنـْت

لـۈدُم یـَدُم پـِبـاغ نـِٿـَهـمَـت  کـِنـَهـم خــو راز،

یـَکـبـار خــو قــَهـر اَبــاز

لــۈدے نـَیـا مـُـو داد تــَه شـِچ از قـَلـعـَه سـِفـِیـنـْت،

غـَل یـَم مـو دل زبـِیـنـْت

نـَی نـَی قـَتے تـَه زِیـنـے مـُو بـۈنـَه گـَه مـَه ښـِکــَر،

مـَهک از مـو خـونجـِگـر

تـُت ثـابـتـِهـنـْد وے خـاک خـُو ﮇُسـتـېن قـَتـے چـے چـِیـنـْت،

غـَل یـَم مـو دل زبـِیـنـْت

فیض آباد

اول میزان ۱۳۸۹

څـۈنـدِیـڅ تـَه پـِرگـَږے مـے مـُو دل نـارَوا صـنـم      ظـلـم برغـَریب مَهک تــو پـاتـْښـایـے ﮇَهـﮇے دم

ښــــاج ﮇِهـر از خُـﮇای از سـِت تـے سـېن مـو          نـِیوْدُم تـو جـَهت چـِس مـو څـېمـېن څـرَهنگ وَرَم

اِنـصاف نـِست تـُنـد مـُو زیـنے خـو نـاز تـِیـر         حـَیـرۈن رِسـے مـُو جـَهت کـِنے چیز جواب اَرَم

تـُنـد یـِد تـو څـِیم جـادو قــَتے یـاد از مـُو دل              مـَجـنـُونـَت از مـو چـود تـو اَبــرُو نـَخــُود خـَم

تـَر مات نَچـُوښْت زندَگے یـند، چُودت از مُو کـِبر        ژِیوْجـَښ اَڤــِېن مـَهک مـُو قـَهبـَر اَچـَٿ بــَرَم

زِنـدَهـْم ڤــُدَت تـو جَهت ښـَبـَت مـېٿ نـِهـږْد وُز               یـَکـبـــار لـَهک شـِچ، نـِٿــُم آســـایـښـَٿ تــَرَم

آزار گــَه نـِسـت مـُنـد نـه یَــتـُّم تـُو دَر نـظـر                  غـَیرے مـُو یَت خـُو نـاز تـو پـَرﮇاد رقـم رقـم

تِیر از دے عـَیب چـِیز، مُو یَت ﮇاد تـو بَر زِمَهْـﮇ               دَر پـېـښ مـَردُمـېن خـُو دُوسـْتـَت تو ﮇاد کـَم

مَردُم وِزېـنـْت اِدے مُو قاتل یـے چَهْی گـَه نـِست         تاریخ تـے رِست تو نـۈم هـَر څـۈنـْد کـِنے سِتـَم

ﮇِیس قـَرن گـَه بَعد مِس مُو صدا مَردُمـېن ښـِنـېن             زنـده تـو نـۈم “ثـابـتے” کـِښت قـاغـزت قـَلـم

فـُک چـیز تـېر سـۈد پـے دنیا نـرِست یـے چـِیز         قارُون بـېد خوگـَهنـْج قـَتے یَت کـَهیـے جـۈم جـَم

خاروغ-تاجکستان

۱۴ عقرب ۱۳۸۸ مطابق به ۵ نومبر ۲۰۰۹

فـصلِ بـهـار تـه تـېر سـۈد، بـُویِ بـهـار جـهـۈن تـے رِسـت

سـال گـَه بـهـار اگـر څـَه یـاﮇْد، یـَست جـهـان تـیـَهـْم نـِست

از خـُو جـوۈنـے مـَهک عـَبث، لـذتِ عشق مه رنـِهـْس

مـَهک خـو خـَهـږے جـَهت ناز، یـِد تـه دِتـِهٿ اَچـَٿ نـَرِست

نِست گه یـے چیز گه مو پـِشِهوْد، مـِیٿ توغـَمند ښَهب سۈد

ښـَهب تـوغـمـند مـو یـُوښـْک تـِیزْد، تـا صبـحـَدَم مو پـیڅ خـِست

یــه تـرَهـیـُون خـو زاښـْچ ڤـا، لـۈ اَچـَٿـَّهـم بـلـَد نـَڤـِڅ

مـُو دل شـِچ لـۈڤـْد تو وَم رنـِهـْس، مُو جان ٿـُۈدَت مـو گـُرم نـَپـست

عـشق څـِرَخـَک مِـغـونـْد یـَت، “ثـابـتے” تـېز وِزِهْـو دے

یـُرږے څـَه ﮇِیـد فـُک تـَه ٿـِـهـوْد، نه قـاق تـه چـاسْت اَتـه نه خـِست

 *****

هر څـۈند څه کـِنـُم وُز مو نـَیـِهست خوﮇم تو خـیـالـَند          در فکـر مـو لـۈم از تـو نوینچـم اَرَه سالـَنـد

تُت دۈند مے ښهرَند تو جناو اچگه یے چَهی نِست         یـَم خلق خـﮇای رېـﮇج فـُک مَهوَٿ تو جمالـنـد

یا ربّ تو دِڤېسَهن جهت پېـﮇا کنے دِس صورت               آدم کنے حیرۈن خو صنع ات خو کـمـالـنـد

تـا ښَهسْت نـه نِهـﮇېـن نـه اَنجـېن تـه مایے                         بـې ښَهستَـٿــّم گیر عجب یَت تـو جـالـنـد

تـُښنَهم تو جهت رېـﮇج ښڅ از ییـو نَطلهـبـُم                    دۈندَرد تـه سـِتـُښ وُز ﮇِیم شوقِ تـو وِصالـنـد

مه لَهک مو تاقـَهٿ دِنـَی ښوځ ته شِچ اَندِیزْد               تـوفۈن مو یوښْک سۈد، تو بېسے وے شمالـنـد

آخر ته تـِیے از تو نـَرُست تـۈغـْم جهۈن تے          خوشبخت کـُو کس تۈغـْم څه زِهزْد از تو نهالـنـد

یه مېٿ څه مېٿ تهخت تے تو نِهـﮇُم خو پـِراندے         مـثــل مــلــکــه تــاج تــَه نـِهـﮇم تــو پـکــالــنـد

وُز غـرق خیالـنـد اَتـه چـُښ تـه صدا کِښت                  اې جۈن تو دے لـۈ، روز مو ﮇید یـِد سر حالـنـد

یکبارے دڤېسے خو جَهلد بېسے پـَرے رَهنگتے       مَهک “ثابتے” دِس لپ قین ٿهوے وے اُبـالـنـد

                                                               *****

پودر تـَهژیج حالت

(مخمّس)

اې ڤـِراد در غـَفـلـتـَهم اَت صد جوۈن سُـﮇج پـودَرے

تابـَکـَی ښافـْڅـَهـم پــِﮇِﮇجے اَس مے خـُږنۈن پـودرے

چـُوږجے اَس مَهش جۈمِعه صَد جا پـَریشۈن پودرے

مَهش بـَشَهنـْد خږنۈنے چُوږْج مَهشَرد زِندۈن پودرے

وُز قــَسـَم خـَهرُم بـَه وَالـلّه نـِســت اِنـســۈن پــودرے

پـُــــودَرِنـد رۈپـْڅـَک جـِنـــاو ښـایېن دَرون وے بـود و بــاش

پــــودَرِنـد پـِـس دُزدے یـَت بـِې نـَڼگے تــِیـر اَر مـېـﭣ تـــَلاش

نِست وِے چیدَرد دۈند بُون ڤِیگَهرْد وے کِښت یے چـِب تے آش

تـَر اَرَی روز خـو نـَوِېـﮇْد، گـَر وِند څـه ڤـِېد مـیـلیــُون مــعـاش

چـُودے وېخْکـَن اَس خو تــوﮇَت اَس خو غـۈزَت اَس خو نـاش

اَس خـو چــیدت از خـُو دَهـلِیځ، چـودے وِېــرۈن پودرے

مـِېـﭣ تـَه سـۈدَت، اَر قــَلعه فــُل ﮇِېد اَتــَه اَنـجـِیـڤـْد خـو مَهک

اَس یے ښـِرن دے نو جوۈن وِینت، لـۈڤـته یے پنجایے دَهک

نـِست یے غـُلّه اَر مے مـُلک، لـۈڤـد اې ڤــِرا دِس کـار مَهک

مـِثـل فــاخـتـه نـو جـــوۈنـِېن گــِیـر یـَدېن ڤــَا تــَر دے تـَهـک

اَلاَمــۈن لـــۈڤـېـت ڤـــرادَهر، چــُوږْجے تــُوفــۈن پــودرے

اَس خـُو ږِن کـالــَه تـَه پـَرﮇید، اَس خو طفلک سۈد چے زِید

ﮇُسـت تـَه بې ناموسے تےﮇید، سۈد ته صد کس تـَر وے چید

تـَر وے رَهڼگ چـِس مِثل گـَهرِن گـُج جناو یو سـُﮇچ چے مید

تا پے غــُۈږْبــُڅ غـَرقِ قـَهرځـَت از خو چـِیدَند سـُﮇج چے تید

اَس خـُو کـارَت از خو اَفـعـال، نـِست پــِښـِېمـۈن پـودرے

نـِیمے لـُقمـَه جَهت تـَه یـو هر روز خـَلـقـَرد زارْگے کِښت

هَم خو کارے چـِیدے لـَهکـْچود، اَت هَم از مامورے رِښت

تــِیـرَه مـایــِنـدے وے چـِیـدَنـد نـِسـت حـَـتّـا دۈنـْـد پــِښـت

خـَس غـِرَمبه جَهت کښت، هـَمسایه گـۈنـَرد ﮇست ڤـِرِښت

در بـدر نـاږْدَت در آخــِر مـِیـرْت پـُــر اَرمـــۈن پـــودرے

مهرْگ وے معلم اَرد یـو سـۈد قاچاق بـَرېن دَم تیر روۈن

مهرْگ بر وے ظابطے، پودر ﮇَمـَرد یــُو سـُــﮇج کــَښـۈن

مهرْگ بر وے پـیر اِدے، پـودر تـَه تاژْدَت خِیرْت قرۈن

مهرْگ وے اِنسۈنـَرد اِدے چـَوکـَرد څه نـَښتـِیزْد تـَهم وے جۈن

نــِیـم پـَیسـه تـِیـر تـَه پــَرﮇِید اَس خـُو تــَمبــۈن پــودرے

حیف! اَس دېڤ مَهش بـَشَهنـد غـَهڅــِېن څه پـَرﮇېن نـِیم پول

وای بر وے شخص، څرهڼگ کِښت وے دِیۈنـَت دے قـَبول

مــَـردُمــِېن عـِبـرَت تــَمـَرد، تــِیـژداو پـــودر چــیـز زَلــول

«ثــابـتے» اس دَستے خــُږنــۈن پــُودرے، سُـــﮇجـُم مـَلول

اَس مُــدِیــرَند تــا رئیس تــا مــردے دِهـقـۈن پــودرے

13 میزان 1387   برابر با 04 اکتوبر 2008

دریو، سرچشمه، شغنان، بدخشان

تصحیح متن بار دوم: سنگ مهر، فیض آباد، بدخشان

24 حوت  1389      برابر با 15 مارچ 2011

 

چشم اندازی به کتاب « زبانهای پامیری » اثر ت. ن. پاخالینه زبانشناس روسی- ثابتی

Print Friendly, PDF & Email