زحل پیمان

زحل پیمان

منم آنی که هر کس گویدم ای دخت شغنانی

نگر هر سو که تعریفم بود در اوج انسانی

من آزاده ولی آزادگی ام عین اسلامیست 

نگاه باطن من ، مقتضی ای حق سبحانی

اگر سویت بخندم نیستم در اختیارت من

همیشه مست و خندانم ،منم لعل بدخشانی

نمی مالم به رویم آن مواد چهره آرایی

که باشد زینت و زیبم تجلی مسلمانی

کمر چین بر تنم باشد به رسم آن قدیمی ها

نگهدارم چو فرهنگم،که باشد از خراسانی

همه آن کابلی ها در تلاش جای من باشند

ولی هر کس نمیتواند که باشد دخت شغنانی

تمام دخترانش ساده و صاف و صمیمانه

همین است خصلت سرچشمه و آن یار روشانی

همیدون هر کجا آوازه باشد از هنرهایش

چرا حالا برایش اینقدر تو زار و حیرانی

عجیب آن نیست که باشد سرخط عنوان هر شاعر

چو دارد همچو ( پیمان) بانوی ناز بدخشانی

۱۵ جون ۲۰۲۰

*****

هر سحر بر دیدن رویت شتابان میشوم

با گل رویت سحرها من خرامان میشوم

نرخ دیدارت بگو بر من نگارم چند است؟

هر دقیقه بر همین افکارم حیران میشوم

کاکل مویت که بر رویت نمایان میشود

همچو بلبل در قفس بی یار نالان میشوم.

قیل و قالت بشکند خاموشی حرف دلم

از فراق و دوریت من دیده گریان میشوم

لعنتی حالا که رفتی ،این همه آزار چیست؟

درد را دادی برایم ، این همه افگار چیست؟

من میان کلبه یی تاریک و تنگ بی نفس

دائما در فکر مردن ، این همه افکار چیست؟

میرسد پیغام ز تو ، این سینه ام آتش زند

بیقرار مردنم لیک ، این همه اخطار چیست؟

بین ما هر چی گذشت آن بود از کار خدا

این همان کابوس شبهایم‌، شب اظهار چیست؟

میهراسم من دلی مالک شوم بعد ز تو

مالک دل گر شوم ، بازم دل بیدار چیست؟

بعد آن روزیکه ترکت کردم و رفتم همیش

آرزو کردم بمیری ، خواهش بیزار چیست؟

این دل (پیمان) برای مردنت است بیقرار

من ز نزد تو برفتم ،آن دل بی عار چیست؟

دختری در امتداد زندگی

ناله ها میکرد از این بستگی

هیچکس تحویل بر حالش نبود

جز دل مادر که با بیچارگی

از هراس حمله تیغ پدر

روزها در خدمتش چون بردگی

گر بخواهد کار دل انجام دهد

تیغ ها بر سر که دائم ماندگی

هیچ کس با او رفیق راه نشد

جز همان بغضیست با افسردگی

گر دلی مالک شود این دخترک

تا قیامت درد دل درماندگی

بر هراس آنکه سنگسارش کنند

میگذشت از عشق با دل خستگی

یک شبی این دخترک با بغض گفت:

یا خدایا بگذرم زین زندگی.

ای زحل (پیمان) برایت چاره چیست؟

جز نگارش بر ورق با سادگی

دختری در امتداد زندگی

ناله ها میکرد از این بستگی

هیچکس تحویل بر حالش نبود

جز دل مادر که با بیچارگی

از هراس حمله تیغ پدر

روزها در خدمتش چون بردگی

گر بخواهد کار دل انجام دهد

تیغ ها بر سر که دائم ماندگی

هیچ کس با او رفیق راه نشد

جز همان بغضیست با افسردگی

گر دلی مالک شود این دخترک

تا قیامت درد دل درماندگی

بر هراس آنکه سنگسارش کنند

میگذشت از عشق با دل خستگی

یک شبی این دخترک با بغض گفت:

یا خدایا بگذرم زین زندگی.

ای زحل (پیمان) برایت چاره چیست؟

جز نگارش بر ورق با سادگی

مادر

در دیار غربتم، مادر فراموشم مکن،

من ز تو دورم، لطفا بی هم آغوشم مکن.

یخ زده دستان سردم را بدون دستهات،

من چراغ بی تو خاموشم، خاموشم مکن.

گردش گردون چه بی پرواست مادرجان من!

بعد فوتم با خروشانت، ناخوشم مکن.

درد(پیمان) دوری دامان مهر مادر است،

من اگر دل خسته ام با گریه مدهوشم مکن.

۱۲/۹/۱۳۹۸

نمی پرسی کجا هستم؟

مکان در لامکان دارم

ز بهر این دل خسته

توان جانفشان دارم

که میدانم کجا هستی

مکانت ارمغان دارم

نمی خواهم دلت غمگین

خروشت هر زمان دارم.

۲۰ فبروری ۲۰۲۰

امشب چه شبی که خاطراتت

آیند ز گذشته با صفایی

مهر که زتو به سینه دارم

هرگز نرود به ناسزایی

خواهم که ببینمت من اینبار

ای دلبر تک یار مایی

دارم به خدا دعایی امشب

هرگز نشود چنین سنایی

در کوه صفا و نایلم من

عشقم که نبود کجا صفایی

درد دل عشاق چنین است

باشد به تو پند و قصه هایی

(پیمان) تو بگو هر چه خوایی

نازی که به آن کرشمه خوایی

۱ول مارچ ۲۰۲۰

Print Friendly, PDF & Email